تبليغاتX
ماجراهای هلوخانوم
تا وقتی ۱۸ ساله هستی راحتی ولی بعداز اون زمزمه ها شروع میشه :دانشگاه قبول نشدی؟چه رشته ای ؟عاقبت چکاره میشی؟درامدش خوبه؟و ووو از این حرفا.

موقعیکه تو دوران دانشکده ای و داری درس میخونی اوائلش بهت کاری ندارن ولی باز زمزمه ها و پرسش و پاسخها شروع میشه:نمی خوای شوهر کنی؟:نه؟!  :چرا؟!پس میخوای چیکارکنی؟:اصلا خواستگار داری؟:کی ها هستن؟!:ولی بلاخره که چی ؟اینهمه درس هم بخونی عاقبت بایدبری خونه شوهر غذا بپزی و بچه ترو خشک کنی پس زودتر بجنب تا خواستگارهای خوبت نپریدن .

بعداز اینکه ازدواج کردی بازم اوائلش بهت کاری ندارن ولی یه سال که میگذره بازم روز از نو روزی از نو ،نمیخواین بچه دار بشین؟چرا نمی خواین ؟پیر میشینا ،از سنتون میگذره دیگه هم بچه دار نمیشین تو یا شوهرت سالمین ؟نکنه خودتون میخواین ولی یه مشکلی دارین و نمیشه ؟!!!! میخواین یه دکتر خوب بهتون معرفی کنیم ؟!!بعدش هم وقتی تو یه مجلس سفره نشستین موقعی که میخوان سفره رو جمع کنن بعداز رفتن مهمونای غریبه یواشکی میان و خورده نانهای توی سفره رو از بالا میریزن روی سرت که مثلا بزودی بچه دار بشین(این مورد برای خودم اتفاق افتاده ،یهو دیدم دارن سفره رو میتکونن رو سرم پاشدم ببینم چکار دارن میکنن که دیدم میگن ایشالله بزودی بچه دار میشین چنان اخمی به خاله بزرگه کردم ولی انگار نه انگار در کمال خونسردی سفره رو تکوند و تاش کرد برد گذاشت رو اپن اشپزخونه.)

بعداز اینکه بچه دار شدی باز هم بهت کاری ندارن ولی کم کم که بچه بزرگ میشه باز دوباره بیکارهای فامیل شروع میکنن :این بچه خواهر و برادر میخواد تنها که نمیشه بزرگ بشه و......فقط خوبیش اینه که دیگه از اینجا به بعد دیگه زورشون نمیرسه چون الانه اغلب یه بچه بیشتر نمیارن .طرف وقتی نگاه میکنه میبینه بچه خودش یه پسر یا یه دختر بیشتر نداره دیگه زبونش برای ازارت کوتاهه و تو میتونی با خیال راحت تو چشاش زل بزنی و اگه حالشو داشته باشی میتونی یه کم حالشو بگیری.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 12:20 بعد از ظهر  توسط | 
ما بسیار دلمان میخواهد که همسری در کار امور خانه به ما کمک کند ولی نمیکند میگوید کمردرد میگیرم و این در حالیست که ما خود دیسک کمر داریم و نمیتوانیم خم بشویم و کمی که می ایستیم کمرمان درد میگیرد .اخر همسری مگر ما ادم نیستیم مگر نمیگویند :بنی ادم اعضای یکدیگرند؟پس من چکار کنم؟الان قابلمه ها و تاوه ها داخل سینک ظرفشویی مرا صدا میکنند آه باید بروم و اسکاچ تنهایی ام را بردارم و انها را بشورمشان.آه،آه ،آّه.......چقدر دلم بخاطر این موارد از دستت پر است همسریییییی
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 1:32 بعد از ظهر  توسط | 
ادم با این هوا یاد کارتون پسرشجاع می افته اول اسمون ابری و بعد شرشر بارون بعدش اسمون افتابی فقط رنگین کمونه که درنمیاد.

امروز سراغ هر وبلاگی رفتم از دوستان  اپ نشده بود

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 5:6 بعد از ظهر  توسط | 
خیلی وقتها که میام یه پست جدید بگذارم دست و دلم بکار نمیره همش احساس میکنم یه جفت چشم نامحرم دارن نوشته هامو دنبال میکنن،شده گهگاه نوشتم و ثبت موقت کردم ولی بعدش بلافاصله حذفش کردم.این پرشین بلاگ کار جالبی کرده بابت یادداشت خصوصی.تو فکر اینم برم سراغ پرشین بلاگالبته بجز اینجا تا بلکه شد حرفا رو راحت نوشت،فعلا که فکرو ذکر مشغوله بخاطر خانواده و بابا.

بابا دوهفته هست که تو بیمارستانه و داره شیمی درمانی میشه این دفعه دومه دفعه قبل چند سال پیش بود .مامان میره پیشش و همراه میشه براش وقتی مامانو نگاه میکنم میبینم که اب شده اینقدر لاغرشده که مانتوش تو تنش زار میزنه اونوقت اون عمه های فلان فلان شده میان میشینن چرت و پرت میگن خدا میدونه بابام نردبان ترقی تموم افراد فامیلش بوده مخصوصا خواهرو برادرهاش حالا هرکدوم فقط ادعا دارن و چرت میگن عوض اینکه یه روز بیان به این زن برادر بدبختشون کمک برسونن فقط ادعا دارن مامان بیچاره صبح تا شب کنار برادرشون وایسته و صداش درنیاد.شاید مامان براش پرستار بگیره چون خودش داره داغون میشه.

یادم هست یه پستی تو وب قبلیم درباره زن برادرم نوشته بودم ،درباره اینکه برادر بدبختم عشق چشاشو کور کرده و غلام حلقه بگوش زنش شده زنش فقط دستور میده و برادرم فقط اطاعت میکنه،خوشبختانه زن برادر عزیزم داره شرشو از سر خانواده کم میکنه.شرحشو بعدا میگم.

امروز هوا کاملا ابریه اسمون یه لحظه هم وانمیشه .

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 5:46 بعد از ظهر  توسط | 
سلام به دوست جونیای مهلبون

اینروزا به هر سایتی سر میزنم یا دیگه نمینویسن بدتر از من یا اینکه فیلتر شدنخودمم که زیاد نمینویسم چون مدت محدودی میتونم پای کامی بشینم مرتب هم باید پاشم یه دوری تو اتاق بزنم چون کمردرد میگیرم و باید مراقب باشم.

دیروز خونه مادرشوهری دعوت بودیم ناهار خورش قیمه درست کرده بود کنارش هم یه رب خوشمزه کذاشته بود که میگفت رب به میباشد و میگفت که اینو ما با خورش قیمه میخوریم اینطوری که یه قاشق از رب رو میگذاریم کنار بشقابمون و با هر قاشق غذا یه ذره از رب رو همراه میکنیم و میخوریم.انصافا خوشمزه میشد و همین دلیلی بود تا رژیم دیروزم شکسته بشه و یه ذره بیشتر بخورم.خواهرشوهری هم که مثل همیشه صممبکم نشسته بود و ....بازی در میاورد ،بدرک .من که اصلا ککم نمیگزه دلم برای همسری میسوزه که بخاطر ادا و اصولهای خواهرش ناراحت میشه هرچی هم میگم بیا برو ولش بچین و بیخیالش بشو ،تاثیری نداره.

الان اینجا بارونی میباره که نگو .

دیگه داره کمرم الارم میده .برای امروزم بسه فعلا بای

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 2:2 بعد از ظهر  توسط | 
سینوزیت بدجوری یقه مو گرفته ،حال و حوصله هیچ کاری رو ندارم

نمیدونم چرا این امراض بدترکیب ولمون نمیکنن.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 1:37 بعد از ظهر  توسط | 
سلام به همه  

سال نوی همتون مبارک

امیدوارم تعطیلات عید  به همه دوست جونای خوبم خوش گذشته باشه

همگی خوبین؟خوشین؟دماغاتون چاقه؟

مام ای بد نیستیم.تعطیلات به سرعت برق گذشت و تموم شد.بدون دید و بازدید.بابا بخاطر حالش از همه فامیل که میومدن دیدنش عذر خواست که نمیتونه بره بازدیدشون .در نتیجه ما هم به احترام بابا نرفتیم.فقط دو روز رفتیم است ا ر ا که همسری بتونه بره سر خاک پدرش فاتحه بخونه .خیلی وقت بود نرفته بودیم ا*س*ت*ا*ر*ا*تقریبا هفت سالی میشد ،چون از قبل به کسی نگفته بودیم و خیلی سرعتی رفتیم درنتیجه اونجا هم نرفتیم خونه فامیل عیددیدنی و بعداز اینکه مادرشوهری بهشون گفته بود که ما اونجا بودیم گله گذاریها سرازیر شد بطرفمون که چرا تا اینجا اومدین و بهمون سرنزدین و از این حرفها و ما مجبور شدیم که برای همه توضیح بدیم که وقتمون کم بود و این جور حرفها.

بعدکه برگشتیم خونه تازه فهمیدیم  داره حوصلمون سر میره.اونوقت بود که دونه دونه هتلهای شهرهای سیاحتی رو زنگ میزدیم و سوال میکردیم به امید اینکه شاید یه کدومشون یه جای خالی داشته باشن لااقل برای یکی دوروزم که شده ولی زهی خیال باطل .گفتیم شاید یه کدومشون یه کنسلی چیزی داشته باشن ولی دریغ .و این شد که بقیه عید رو نشستیم و مثل بچه های خوب به خونه و زندگی و کوزتینگ و این حرفها.

تنها کار مثبتی که تو این مدت بنده برای خودم انجام دادم این بود که هفته دوم رفتم ارایشگاه ب ت ی م ه د و ی و موهامو مش کردم و انصافا که از کارش راضی هستم درسته که یه کم گرون میگیره ولی نوش جونش چون من هرجا رفتم برای مش موهامو سوزوندن ولی ایجا تنها جایی بود که خیلی مراقبت کرد از موهام که نسوزه  و واقعا هم نسوزوند.و اینطوری شد که الان یک عدد هلوی مو  خوشگل شده در مقابل شماست.

سیزده بدر هم رفتیم خونه مادرشوهری جان و الان هم درخدمت شماییم.دیگه نمیتونم بیشتر از این رو صندلی بشینم چون کمرم داره درد میگیره.فعلا این جیره امروز ما تو بلاگفا باشه تا بعد بای

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 12:3 بعد از ظهر  توسط | 
الان یه هلوی سینوزیت زده ماسک زده اینجا نشسته و عصری میخواد بره یه اناپولی یک و دویست نوش جان کنه بلکه از این حالت دربیاد..میبینین بخاطر همینه که من همیشه اخر سال دچار اضطراب میشم چون تغییر فصله و ما هم که حساسیت و سینوزیتو با هم داریم و گاهی وقتا اوضاع قاطی پاطی میشه و اونوقت عوض ددری و این حرفها باید بشینیم تو خونه و هی بخور بدیم .تا حالا کلی دارو پارو خوردم و تقریبا د ف ا ع م ق د س رو از پریروز شروع کردم درسته که الان اقا میکروبه بهم حمله کرده ولی بهتون قول میدم مشتی بردهن این اقا میکروب بکوبم که خودش بزنه به چاک .

اینطور که پیداست اغلب بچه های وبلاگستان اخرین پستشونو زدن و رفتن تا بعداز تعطیلات نوروز،ما هم دیگه بای بای میکنیم و میرویم تا به میکروب کشیمان برسیم.

سال خوبی رو برای همه ارزو میکنم ،بای بای

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 12:1 بعد از ظهر  توسط | 
پست قبلی رو ناتموم رها کردم چون همسری همونموقع بیدارشد و اومد و رفت اشپزخونه که اب بخوره ،بعدشم گفت که نمیتونه تو اتاق خواب بخوابه چون اونجا زیادی گرمه و امد تو حال گرفت و خوابید.منم دیگه جل و پلاسمو جمع کردم و رفتم خوابیدم.

چیزی به پایان سال باقی نمونده ولی همین چندروز برای من به اندازه یک عمر میگذره،اصولا هفته پایان سال همیشه برای من پراز اضطراب و تشویشه.دلم میخواد هرچه زودتر این روزهای اخر بگذرند و همه چی روبراه باشه و با سلامتی و خیر و خوبی تموم بشه.

شاید دیگه تا پایان سال پست دیگه ای اضافه نکنم.نمیدونم.

پینوشت:مارپل جون هرکار میکنم وبت برام باز نمیشه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 12:22 بعد از ظهر  توسط | 
الان همه خوابن و من نشستم پای نت.مدتیه که شبها خوابزده میشم و تا حدود چهار صبح بیدارم .گفتم بشینم یه پست جدید بزنم خیلی چیزا تو مغزم بود ولی نمیدونم چرا یهو همش پرید !

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 1:45 قبل از ظهر  توسط |